تبليغاتX
شاید مرگ بهتر از زندگی باشد...

دلم کربلا میخواد..

دلم ضریحی رو مبخواد که میدونم

وقتی پنجه میزنم بهش جواب میگیرم..

خدا جونم

کمکم کن

+ تاريخ 90/12/06ساعت 5:36 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

ای خدا...

امروز رو به خیر بگذرون..

داداشم خدا...

خدایا به دادم برس...

+ تاريخ 90/10/25ساعت 1:18 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

خیلی سخته فک کنی کسی که دوست داره بهت بی توجه...

و تهه دلت هم بدونی که این فکر غلط...

...

+ تاريخ 90/10/23ساعت 11:33 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

وای که چقد دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود

۶ ماه بود که نیومده بودم

+ تاريخ 90/10/20ساعت 10:10 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم. مثلا قایم باشک

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد

من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن

….یک…دو…سه…چهار…

همه رفتند تا جایی پنهان شوند

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد

اصالت در میان ابرها مخفی گشت

هوس به مرکز زمین رفت

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود.

هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد.

و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج …نود و شش…نود و هفت…

هنگامیکه دیوانگی به صد رسید

عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود

و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه

هوس در مرکز زمین

یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

ان را در بوته گل رز فرو کرد.

و دوباره

تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را

ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را

درمان کنم؟»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری

بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست.


+ تاريخ 90/04/22ساعت 3:10 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

سلام دوستای خوبم

حسابی به دعاتون محتاجم.

برام دعا کنید تو بد مخمصه ای افتادم

یادتون نره ها

+ تاريخ 90/03/21ساعت 10:44 قبل از ظهر نويسنده فاطمه

اگر تنهاترین تنهایان شوم

باز هم خدا هست.

او

جانشین تمام نداشته های من است.

دکتر شریعتی




+ تاريخ 90/03/11ساعت 7:29 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

وقتی یکی شخصیت و آبروی خودتو خانوادت رو میبره زیر سوال باهاش چیکار میکنی؟

حتما جواب بدین.

+ تاريخ 90/01/12ساعت 9:46 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |

بعضی وقتا دلم میخواد از این خونه

و تمام این آدما دل بکنم

و به شهری دور سفر کنم

جایی که هیچ کس نباشد

جایی که هیچ وقت روز نشود

جایی که همیشه شب باشد

جایی که مزاحم نداشته باشم

جایی که آرام باشد

جایی که صدایی نباشد

جایی که من باشم و خودم

جایی که گرم باشد

جایی که تاریک باشد

جایی که......

و من به زیر فانوسی کوچک

دیوان فروغ در دستم گرفته

و شعر بخوانم و نقاشی بکشم

نقاسی بکشم و شعر بخوانم

آن قدر که از دستان و چشمانم خون فواره بزند

آن قدر که آرام گیرم

 

+ تاريخ 89/11/11ساعت 7:49 بعد از ظهر نويسنده فاطمه |